تاج السلطنه

29

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

اسپندها براى نظر دود فراوانى راه انداخته بودند . و مخصوصا بايد دو نفر دو بازوى مرا گرفته ، من هم چشم‌ها را روى هم گذاشته ، خود را كور مصنوعى درست كرده بروم . و اين مرسوم بود : اگر عروس چشم باز مىكرد ، بيحيا و غير متمدن بوده است . بالاخره ، به همين حال اول مرا به حضور پدرم برده . پس از اينكه پاى او را بوسيده ، انواع مرحمت‌ها و نوازش‌ها و تعريف‌ها را ديدم ؛ مرا به مجلس برده ، پول‌هاى طلا و نقره به اصطلاح سر من شاه‌باش « 12 » كرده ، روى صندلى طلايى نشانيدند . خيلى مضحك و خنده‌دار بود كه پاهاى من تا زمين نيم ذرع فاصله داشت ؛ و من به قدرى كوچك بودم كه بغلم كرده ، از پله‌ها بالا بردند . پس از آنهمه آشوبى كه براى افتتاح بدبختى من كردند ، روز تمام و ما از قيد زحمت آزاد شديم . و در اين روز ، اتفاق عجيبى افتاد كه خيلى بر من گران آمد . و آن اين بود كه : عزيز السلطان ، همان نامزد ماقبل من ، رشك برده ، از انتخاب خود پشيمان شده و بناى آشوب و غوغا را گذاشت . اول شرحى با پدرم مذاكره كرده بود كه عروس‌ها را عوض كند ؛ قبول نشده بود . پس از يأس ، شروع به برهم خوردگى مجلس كرده ؛ به قدرى گلوله‌هاى برفى و يخ بر سر عابرين واردين مهمان‌هاى محترمه مىزدند ، كه تمام به صدا درآمده و جنجال غريبى برپا مىكردند . و اين پسر حس كرده بود كه مرا دوست مىدارد . و خيلى تعجب دارد ، با وجود زشتى صورت او ، محبت او كم‌كم مرا هم جذب و بالاخره نزاع غريبى برپا كرد . و من تقصير نداشتم ، زيراكه هرچند اولاد داراى صفات حميده‌ى طبيعى ، باز ناچار تأسى به پدر [ و ] مادر مىكند . عشقى كه پدر من به اين طفل داشت ، محبت بچگانه‌ى مورد ملامت و تحقير نبود . با وجودى كه من خيلى خشن و سخت‌بار آمده بودم ، باز گاهى متلون و بىاراده اقدامى مىكردم ؛ بغتتا پشيمان مىشدم . نه اينكه آن‌قدر نافهم باشم كه از قبول معايب انكار بكنم ؛ و عيب بزرگ من در اينجا بود كه مىفهميدم و عمدا مىكردم . به اين جهت ، اغلب كه فكر مىكنم ، مىبينم يك قسم ديوانه هستم كه خالى از تعجب نيستم . مثل اينكه اين مطلب در من يك اخلاق ثانوى توليد نموده ، كه هنوز هم باقى و برقرار است . نه تنها زمان طفوليت ، بلكه امروز هم كه من در ميان مردم به عقل و اخلاق و متمدن معروفم ، اين عيب را دارا هستم . و اغلب ، معلم من ! خودت اين حال بىقيدى دلجويانه را در من مشاهده كرده [ اى ] حال ملامتم نكردى ، نمىفهمم چرا و سببش چيست . اما ، من خوب مىفهمم كه اين عيب را چرا دارا شدم ؛ و به شما حال توضيح مىدهم . علت اصلى اين مسئله آن است كه : در طفوليت ، مرا خيلى عزيز و لوس بارآورده ؛ مثلا : اگر يك گلدان چينى قيمتى را مىشكستم ، به من مىگفتند : اين گلدان قيمتى و حيف بود ، ليكن چون ميل داشتى بشكنى ، خوب كردى ! يا مثلا : اين اسباب را آتش زدى ، حيف بود ؛ چون ميل داشتى سوز او را ، عيب نداشت ! و همين‌طور چيزهاى

--> ( 12 ) - اصل : شباش .